تبليغاتX
بهشت کوچک ما...
می خوام خودم باشم...

 

 

سلام بي وفا...!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  دو كفتر امام رضا(ع)  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  دو كفتر امام رضا(ع)  | 

سلام!

اعیاد قربان و غدیر مبارک شما!

اگه کسی که قول داده بیاد بنویسه که خوبه

وگرنه خدا حافظ

سرم حسابی شلوغه!

یا علی جان!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  دو كفتر امام رضا(ع)  | 

سلام!

لازمه گاهي وقتا با خدا اينطوري نجوا كنيم

ميتوني در ادامه مطلب بخوني..

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط  دو كفتر امام رضا(ع)  | 

بعضي وقتا وقتي حتي به عكس حرم اقا نگاه ميكنم يا اين آهنگارو گوش مي دم

يا حتي وقتي به فلكه آب و برق مي رسم خجالت ميكشم سرم و بالا بگيرم و نگاش كنم!

باورتون ميشه ؟!

شما چي؟ چنين حسي داشتيد؟!

وقتي اون شكوه و عظمت و مي بينم ياد تموم گناهاي روزانه ي خودم مي افتم و احساس شرمساري دارم!

وقتي مي خوام بگم آقا!

بهم يه نگاهي كن!

كمكم كن!

مي گم آقا جوووووووووووووون

و گلوم و بغض مي گيره و چشام مي خواد باروني بشه!

به خود اقاي عزيز شرم ميكنم ازش چيزي بخوام!

شرم ميكنم

يا امام رضا(ع)!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  دو كفتر امام رضا(ع)  | 

 

يا امام رضا (ع)مددي!

امام رضا(ع) می فرماید:


بیماری برای مؤمن، رحمت و موجب پاک شدن است و برای کافر، عذاب و لعنت است،


و بیماری از مؤمن زائل نمی شود تا اینکه گناهی بر گردن او نماند.

 

يا امام رضا!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  دو كفتر امام رضا(ع)  | 

در جایی خواندم :

همه مردم

با یک زبان سکوت می کنند.

اما من

اینجا

در حضور جمع اعلام می کنم

من

فقط با زبان چشم های تو خاموش می شوم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  دو كفتر امام رضا(ع)  | 

حوالی ظهر بود، گرما بیداد می‌کرد. دشمن که از ارتفاعات قلاویزان تارانده شده بود، با تمام قوا سعی در باز پس‌گیری ارتفاعات داشت، نور آفتاب به سود آنها بود، رزمنده‌ها که تمام شب مشغول عملیات بودند در این ساعات کمی خسته به نظر می‌آمدند.

شهدا

تدارکات نرسیده بود و بچه‌ها تشنه بودند. در جایی که فرمانده مقرر کرده بود، خسته و تشنه کیسه‌های شن را پرمی‌کردند تا از گزند ترکش‌های توپ و خمپاره در امان باشند. سنگرها بدون سقف بود چون نه فرصتی برای این کار بود و نه خبری از تدارکات.

دوربینم را برداشتم و به قصد روحیه دادن به بچه‌ها و گرفتن عکس در مسیر خاکریز حرکت کردم. صدای سوت توپ و خمپاره موجب می‌شد دائم خیز بروم، بچه‌های رزمنده دیگر به‌ خوبی با این صداها آشنا هستند. گوش‌ها عادت می‌کند و می‌توانی بفهمی که این صدای توپ از طرف خودی‌هاست یا دشمن، تا بی جا خیز نروی!

نمی‌دانم برای چند دقیقه چه شد که عراقی‌ها جهنمی به پا کردند و آنچنان آتشی روی ما ریختند که مدتی درازکش روی زمین ماندم. با اصابت هر خمپاره و توپی بالا و پایین می‌شدم. کمی آرامش که ایجاد شد بلند شدم تا اطرافم را ببینم.

در ابتدا دود حاصل از این همه انفجار و خاک موجب شد درست متوجه اوضاع نشوم، گوش‌ هایم تقریبا چیزی نمی‌شنید. به نظرم آمد که زمان از حرکت باز ایستاده و متوقف شده، از موج انفجارها کمی گیج بودم. دیدم بچه‌های زیادی روی زمین افتاده‌اند، در همین زمان نگاهم به صورت نوجوانی افتاد که صورتش از برخورد خمپاره به نزدیکش سیاه شده بود و ترکش‌ های آن همه صورتش را گرفته بود.

بی ‌اختیار دوربینم را بالا آوردم و عکسی از او گرفتم. در حال حرکت بود و برای اینکه به زمین نیفتد از لبه‌های سنگرهای شنی کمک می‌گرفت.

جلو رفتم، صدای زمزمه‌اش را می‌شنیدم، به آرامی می‌گفت :«آقا اومدم. حسین جان اومدم.» وقتی به او رسیدم دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود و به زمین افتاد. او را به آرامی بغل کردم، همچنان نجوا می‌کرد. با تمام وجود امدادگر را صدا زدم. صورتش را بوسیدم و به او گفتم: «عزیزم، فدات بشم، چیزی نیست.»

ناامیدانه برگشتم و باز امدادگر را به یاری خواستم. حالا اشک‌هایم با خون‌های زلال او درهم آمیخته شده بود، دیگر نجوا نمی‌کرد و به آسمان چشم دوخته بود. امدادگر آمد اما... لحظه‌ای بعد گفت: کاری از دستم برنمی‌آید، شهید شده، برادر زحمت می‌کشی ببریش معراج شهدا...!

(معراج شهدا جایی بود که وقتی بچه‌ها شهید می‌شدند، آنها را کنار هم می‌گذاشتند تا بچه‌های گردان تعاون آنها را به عقب منتقل کنند). در حالی که تمام بدنم می‌لرزید او را بغل کردم، انگار فرشتگان زیر پیکر پاکش را گرفته بودند. آنقدر سبک بود که به‌ راحتی در بغلم جای گرفت و از زمین بلندش کردم.

امدادگر با دست محل معراج شهدا را نشان داد. قبل از اینكه او را در کنار دیگر شهدا بگذارم، صورتش را بارها و بارها بوییدم و بوسیدم.

منبع:" ضریح عاشقی"

التماس دعا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  دو كفتر امام رضا(ع)  | 

تنگناهای زندگی اغلب چنان دردناکند که تاب پایداری در برابرشان را نداریم.

چنان کوبنده،که گاه می شکنیم و فرو می افتیم،

و سرانجام به همه چیز،حتی خود بدبین می شویم.

شاید در تاری که خود تنیده ایم گرفتار شویم،

و اگر نتوانیم درست اندیشه کنیم شاید،

راهی در پیش گیریم که به آشفتگی بیشتر ما بینجامد.

اما احساس تنهائی مکن که دیگران نیز با چنین لحظاتی روبرو بوده اند.

گاه زندگی آسان نیست.

باید سخت بکوشیم تا به آنچه می خواهیم دست یابیم.

و آنگاه است که ارزش آن بیش از پیش می دانیم.

فرصتها همیشه در خانه را نمی زنند.

این مائیم که باید در جستجوی آنها بکوشیم و بپوئیم.

و دو چندان بکوشیم تا فراچنگشان آوریم.

برای آنکه تکه ها در کنار هم به درستی قرار گیرند،به زمان نیازمندیم،

و تو باید صبور باشی و بردبار تا نهال به بار بنشیند.

هرگز تسلیم مشو و کار رها مکن.

همیشه راهی هست.

تنها بیاموز که در انتخاب راه درست به خود اعتماد کنی،

و اگر به بیراهه رفتی،دوباره بکوش،

و همچنان بکوش تا راه را بیابی و در این گیر و دار   

همیشه بردبار...

در پایان،به پاداش خواهی رسید که ارزش مادی ندارد.

ارزش آن در خود اوست.

ارزش به ثمر رساندن چیزی،رسیدن به آرامش درونی و بالندگی.

پاداشهائی این چنین،تنها با تجربه هائی که به ما می آموزند،

به دست می آیند.

تجربه هائی که باید همه در زمان خود با آن روبرو شویم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  دو كفتر امام رضا(ع)  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  دو كفتر امام رضا(ع)  |